|
sajen عشقهاي عرفااني
| ||
|
بنام او بیاد تو چند وقتی هست که بیشتر لینک دوستان عزیزم حذف شده دوستان اگه لینکهاشون رو ندیدن بهم کامنت بدن تا دوباره ثبت کنم ممنون از همتون
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 12:21 ] [ sajen ]
بنام او بیاد تو امشب تمرین را شروع کرده ام ... نفسم را حبس می کنم در سینه! اولش فقط 20 ثانیه می توانستم ، حالا شده 120 ثانیه ! بالاخره می توانم! ... باید ترک کنم ... ... ... تو را ، نفسم را ...... [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:37 ] [ sajen ]
بنام او بیاد تو سلام دوستان عزیزم بازم دیر اومدم سال نو رو به همتون تبریک میگم حافظ گشوده ام، و چه زیباست فال تو.. حتما قشنگ میشودامسال حال تو.. با آن زبان فاخرو ایرانی اصیل.. فرخنده باد روز وشب وماه وسال تو.. امیدوارم سالی باشه که همه به هر چیزی که بخوان دست پیدا کنن یکسال دیگه هم گذشت اما شاید بتونم بگم سال جدید برای من از 20 اردیبهشت آغاز شد اونجائی که عشق دیرین خودم رو بعد از حدود دو دهه دوباره پیدا کردم سال خیلی خیلی خوبی بود اما نکات ظریفی وجود داشت که گاهی منو دیوونه میکرد این نکات رو باید با یک حرفی که یکبار بهم زد بفههم و هضم کنم و اونم اینه که :» ( منم برای خودم یک زندگی دارم ) سخته فهمیدنش اما حساسیت نبودن و ندیدنش رو هیچ وقت برام کم نکرد دوستش دارم بی نهایت اما هنوز این رو نفهمیدم که اهمیت توی زندگی افراد چی میتونه باشه کار خانواده دوستان و یا شاید عشقت اما من اینو شاید حس نکردم شاید هم زیاده خواهی میکنم
عشق به شکل پرواز پرندست
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 13:48 ] [ sajen ]
بنام او بیاد تو سلام عزیزان این روزها اصلا حال خوشی ندارم نتونستم بیام و چیزی بنویسم هم روحی خرابم و هم جسمی چند وقته که عشقم ، نفسم ، زندگیم اونقدر درگیره کاره اونقدر .... بی خیال دلم زیاد براش تنگ شده
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه یه نامه که خیسه پر اشکه کسی بازم اونو نمی خونه می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون می کنم اینجا [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 9:31 ] [ sajen ]
بنام او بیاد تو سلام عزیزان دارم میرم مشهد پا بوس امام رضا ( ع ) هم خوشحال و هم ناراحت چند روزی نمیتونم عزیزم رو ببینم دلم براش تنگ میشه [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 16:37 ] [ sajen ]
بنام او بیاد تو سلام دوستان عزیز شرمنده پس از حدود دو ماه توانستم بنویسم هم مشغله کاری بالا و هم نداشتن اینترنت درست و هم دلتنگی های بسیار این مسئله حتی همسفر روزهای تنهائی مرا واردار به شکایت کردن نمود و برایم نوشت :
سلام نازنینم. دلم برای دلنوشته هایت تنگ شده است کاش میدانستی چقدر دلم میخواهد هر بار که از روی دلتنگی وبلاگ رو باز می کنم با یک نوشته جدید برخورد کنم. مدتهاست ننوشته ای؟علت چیست؟ آیا با آمدن من انگیزه نوشتنت از بین رفت یا آنقدر دلتنگیها و دلگیریها زیاد شده که تاب نوشتن نداری. اشتباه نکن از آمدنم گله مند نیستم که این آمدن تولد دیگری بود برای حس من و عشق من عشق من یادت می آید به تو گفته ام از حست می ترسم زیاد ! نگران این موضوع هستم که شکوفه خیالی ات را بیشتر از من دوست بداری خنده دار است نه ولی واقعیتی است محض نازنینم به تو احتیاج دارم نیازمند به روز سازی حسهایت هستم که هر کلمه آن مثل یک جریان آرام آب می باشد هم زندگی می بخشد هم بهانه بودن و ماندن را دوستتتتتتتتتت دارمممممممممممم بسیار ساجن جان. ![]() و من هم تنها میگویم : دلتنگ میشوم به تمام روزهای این سالها اما دلخور از تو هرگز دوستت دارم و نبودنت آزارم میده دوست دارم کنارم باشی شاید کمی توقع بالائی دارم اما بمان برای همیشه می خوام توبه کنم از تو دلم پیش نگات گیره نمی تونم برم پاهام به چشمای تو زنجیره می خوام دور شم از آغوشت ولی راشو نمی دونم مسیر جاده گم میشه من اینجاشو نمی تونم شریک لحظه هام میشی تو با تصویر یک لبخند نمی دونم چطور میشه که از چشمای تو دل کند تو این قدر پاک و معصومی نمیشه با تو بد تا کرد نمیشه از تو چشم برداشت نمیشه عشقو حاشا کرد تماشا کردنت حتی یه تسکینه واسه قلبم نمیشه از تو دل کند و با این حسرت مدارا کرد من دیگه بی تو نمی تونم که یه لحظه اینجا بمونم واسه یه لحظه نمی تونم که بی تو تو دنیا بمونم
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 14:59 ] [ sajen ]
بنام او بیادتو هجدهم آبان یکسال پیش از سخت ترین روزهای زندگی ام بوده روزی که برادر عزیزم رو از دست دادم جوانی که طبع شعر و احساسش بالا بود بعد از اون هم اگه دوستان قدیمی بیاد داشته باشن مطالب این وبلاگ رو از روی دست توشته هاش نوشتم الان هم یه متن از اون احساس عاشقانه رو مینویسم یادی هم بکنم از عشقم که این روزها بد جوری درگیره و گاهی هم منو فراموش میکنه اما بهش میگم دوستش دارم و بهش محتاجم
به او بگو تماشاکند نه مرا بل دست پرورده ی جفایش را که چه آرزومند در دوزخ نفرینت می سوزد به او بگو از روز ازل سرنوشت من چنین نبود بلکه تو آنرا رقم زدی بگو که من طاقت پوسیدن در این دخمه را ندارم بگو بگو که صدایم کند و اگر شرم دارد مرابه نام بخواند به او بگو که یک اشاره کافی است...... 1380/7/16
[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ 15:52 ] [ sajen ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||